با هم بودن
ورنه او قطره و دریا دریاست
ورنه او قطره و دریا دریاست
|
|
|
امروز هم گذشت. گفتم شاید در غروب روز میلادت غروب دوریت را پایان دهی. اما نا امید نیستم. چرا که فردا هم روز توست. جمعه ای که همیشه چشم در راهان نشسته اند شاید گل رویت را ببینند. امروز را قدر دانستم. اما قدر آن را می خواهم با دیدارت قدر ببخشم.
نگران خود نیستم اما نگران نیازمندانم که با آرزوی آمدنت زندگی می کنند. می دانند که اگر بیایی نگران بر آورده شدن نیاز فرزندان خود نیستند که چگونه سیرشان کنند. از شرمندگی آنان به در خواهند آمد. آقا جان! برای اینان هم که شده بیا تا نیازمند دونان نشوند. شعر زیر از آیت الله بهجت تقدیم می گردد: این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم سال ها منتظر سی صد و اندی مرد است آن قدر مرد نبودیم که یارش باشیم اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم |
(هوشنگ ابتهاج)
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می کشد
دست و پا می زنم می رباید سرم
سر رها می کنم دست و پا می کشد
گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا می کشد
گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
حرف ناگفته را از خفا می کشد
گفت از آن پیش تر این مشام نهان
بوی اندیشه را در هوا می کشد
لذت نان شدن زیر دندان او
گندمم را سوی آسیا می کشد
سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
در پی اش می روم تا کجا می کشد